💗 پارت اول 💗

🎀🦋🌸🩷🌸🦋🎀

📖✨ بفرمایید ادامه... ✨📖

🩷🩷 حمایت یادتون نره 🩷🩷

🎀🦋🌷🦋🎀

کلافه از گرمای هوا، دستی به صورتم کشیدم و رو به راننده تاکسی گفتم:

لیلی: آقا، می‌شه کولر رو روشن کنید؟

راننده نگاهی از توی آینه به من انداخت و با لبخند کوتاهی گفت:

راننده: چشم، خانوم.

چند ثانیه بعد صدای کولر داخل ماشین پیچید و هوای خنک کم‌کم صورتم را نوازش کرد. انگار با همان چند قطره هوای سرد، جانی دوباره گرفتم. سرم را به پشتی صندلی تکیه دادم و چشم‌هایم را برای چند لحظه بستم.

امروز از آن روزهایی بود که حتی فکر کردن هم برایم سخت شده بود.

دستم را داخل کیفم بردم تا بطری آبم را پیدا کنم، اما قبل از اینکه بتوانم چیزی بردارم، صدای زنگ گوشی‌ام بلند شد.

با بی‌حوصلگی گوشی را از داخل کیفم بیرون آوردم.

نگاهم روی صفحه افتاد.

صدف.

اسمش روی صفحه خودنمایی می‌کرد.

آه کوتاهی کشیدم و تماس را جواب دادم.

لیلی: هوممم...

صدای اعتراض‌آمیز صدف بلافاصله از آن طرف خط بلند شد:

صدف: هوم چیه، بی‌تربیت؟!

لبخند کوچکی روی لبم نشست.

لیلی: خب سلام!

صدف: سلام و زهرمار! من سه بار زنگ زدم، خانوم تازه جواب می‌ده و به جای سلام می‌گه «هوم»!

لیلی: خب حوصله نداشتم.

صدف: معلومه! تو کلاً وقتی حوصله نداری، انگار کل دنیا باید تعطیل بشه.

چشم‌هایم را چرخاندم و به خیابان شلوغ بیرون خیره شدم.

لیلی: امروز خیلی گرم بود. از صبح هم هزار تا کار داشتم. الانم توی تاکسیم.

صدف: تاکسی؟ کجایی؟

چند لحظه سکوت کردم.

لیلی: دارم می‌رم خونه.

صدف با لحنی که می‌شد کنجکاوی را از آن فهمید، گفت:

صدف: خونه؟ پس برنامه‌ای که داشتیم چی؟

ابروهایم را در هم کشیدم.

لیلی: چه برنامه‌ای؟

صدف: وای، لیلی! نگو یادت رفته!

کمی فکر کردم. راستش ذهنم آن‌قدر درگیر بود که واقعاً چیزی یادم نمی‌آمد.

لیلی: صدف، به خدا یادم نیست. چی بود؟

صدای نفس عمیقش از پشت تلفن آمد.

صدف: قرار بود امروز بیای پیش من. گفتی خودت میای!

دستم را روی پیشانی‌ام گذاشتم.

لیلی: آهان...

صدف: «آهان»؟! همین؟!

خنده‌ام گرفت.

لیلی: باشه بابا، یادم اومد.

صدف: پس برمی‌گردی؟

نگاهم را به بیرون دوختم. ماشین‌ها یکی‌یکی از کنارمان رد می‌شدند و آفتاب روی شیشه‌هایشان می‌درخشید.

لیلی: نمی‌دونم...

صدف این بار آرام‌تر گفت:

صدف: لیلی، باز چی شده؟

لبخند روی لبم محو شد.

همین سؤال ساده کافی بود تا تمام افکاری که از صبح سعی کرده بودم کنار بزنم، دوباره به سراغم بیایند.

نگاهم را پایین انداختم و آرام گفتم:

لیلی: هیچی نشده.

صدف سکوت کرد؛ سکوتی که بیشتر از هر سؤالی معنی داشت.

او من را خوب می‌شناخت.

خیلی خوب.

آن‌قدر خوب که می‌فهمید چه زمانی دارم دروغ می‌گویم.

صدف: تو وقتی می‌گی «هیچی نشده»، یعنی دقیقاً یه چیزی شده.

لبم را به دندان گرفتم و چیزی نگفتم.

نمی‌خواستم درباره‌اش حرف بزنم.

حداقل نه الان.

چون بعضی چیزها را اگر به زبان بیاوری، دیگر نمی‌توانی وانمود کنی وجود ندارند.

صدف دوباره گفت:

صدف: لیلی؟

لیلی: جانم؟

صدف: مطمئنی خوبی؟

چشم‌هایم را بستم و نفس عمیقی کشیدم.

لیلی: آره... خوبم.

اما خودم بهتر از هر کسی می‌دانستم که این «خوبم» بیشتر شبیه یک دروغ بود تا یک جواب واقعی.

و درست در همان لحظه، گوشی‌ام دوباره لرزید.

این بار یک تماس دیگر روی صفحه افتاده بود...

کامران.

قلبم برای یک لحظه ایستاد.

نگاهم روی اسمش ثابت ماند.

نمی‌دانستم جواب بدهم...

یا مثل همیشه، تماسش را نادیده بگیرم؟