💗 پارت دوم 💗

🎀🦋🌸🩷🌸🦋🎀

📖✨ بفرمایید ادامه... ✨📖

🩷🩷 حمایت یادتون نره 🩷🩷

🎀🦋🌷🦋🎀

از زبان لیلی

با گفتنِ «بهت زنگ می‌زنم» گوشی رو روی صدف قطع کردم.

چند ثانیه به صفحه‌ی گوشی خیره موندم. هنوز اسم کامران روی صفحه بود و نمی‌دونستم چرا فقط دیدن اسمش می‌تونه این‌قدر منو مضطرب کنه.

بالاخره نفس عمیقی کشیدم و دکمه‌ی اتصال رو زدم.

— بله؟

صدای آشنایی از اون طرف خط اومد.

کامران: سلام... کجایی؟

ابروهام رو در هم کشیدم و به شیشه‌ی تاکسی خیره شدم.

لیلی: سلام. تو چرا می‌پرسی؟

چند لحظه سکوت کرد.

کامران: نمی‌تونم از دختر عمه‌م بپرسم کجاست؟

لبخند خیلی کمرنگی روی لبم نشست، اما سریع محوش کردم.

لیلی: می‌تونی... ولی عادت ندارم هرجا می‌رم بهت گزارش بدم.

صدای خنده‌ی کوتاهش از پشت تلفن بلند شد.

کامران: هنوز همون لیلی سابقی.

لیلی: مگه چطوری بودم؟

کامران: لجباز.

چشم‌هام رو بستم و زیر لب گفتم:

لیلی: تو هم هنوز همون کامران فضولی.

کامران: فضول نیستم، نگرانم.

این بار چیزی نگفتم.

نمی‌دونستم چرا با شنیدن این جمله، قلبم یه لحظه تندتر زد.

راننده از توی آینه نگاهم کرد و گفت:

راننده: خانم، مقصدتون کجاست؟

آدرس خونه رو بهش گفتم و دوباره گوشی رو کنار گوشم گذاشتم.

کامران: خونه‌ای؟

لیلی: دارم می‌رم خونه.

کامران: تنها؟

اخم کردم.

لیلی: کامران!

کامران: خب پرسیدم دیگه.

لیلی: آره، تنهام. مشکلیه؟

صدای نفسش رو شنیدم.

کامران: نه... فقط خواستم بدونم.

چند ثانیه سکوت بینمون افتاد.

سکوتی که عجیب بود.

نه اون‌قدر سنگین که اذیتم کنه، نه اون‌قدر معمولی که بتونم نادیده‌ش بگیرم.

بالاخره کامران گفت:

کامران: امشب میای خونه‌ی عمه؟

خشکم زد.

لیلی: چرا باید بیام؟

کامران: چون من اونجام.

چشم‌هام گرد شد.

لیلی: که چی؟

خنده‌ی آرومی کرد.

کامران: هیچی... گفتم شاید دلم خواست ببینمت.

قلبم دوباره همون ضربه‌ی عجیب رو زد.

سریع نگاهم رو از شیشه گرفتم.

لیلی: من... نمی‌دونم.

کامران: لیلی؟

لیلی: هوم؟

کامران: چرا این‌قدر صدات گرفته؟

لبم رو به هم فشردم.

همیشه همین‌طور بود.

کامران از بین همه‌ی آدم‌ها، بیشتر از بقیه متوجه تغییراتم می‌شد.

لیلی: چیزی نیست. خسته‌ام.

کامران: مطمئنی؟

چند لحظه مکث کردم.

بعد آرام گفتم:

لیلی: آره.

اما خودم می‌دونستم که دروغ گفتم.

کامران چیزی نگفت.

فقط بعد از چند ثانیه گفت:

کامران: باشه... ولی اگه چیزی شده، می‌تونی بهم بگی.

نگاهم روی خیابون ثابت موند.

برای چند لحظه دلم خواست همه‌چیز رو بهش بگم.

تمام چیزی که مدت‌ها بود توی خودم نگه داشته بودم...

اما نتونستم.

لیلی: باشه.

کامران: پس می‌بینمت؟

نفسم رو آهسته بیرون دادم.

لیلی: شاید.

کامران: این «شاید» یعنی آره؟

لبخند کوچیکی زدم.

لیلی: یعنی فعلاً خداحافظ.

قبل از اینکه چیزی بگه، تماس رو قطع کردم.

گوشی رو روی پام گذاشتم و سرم رو به صندلی تکیه دادم.

اما هرچقدر سعی کردم به چیز دیگه‌ای فکر کنم، فقط یک جمله توی ذهنم تکرار می‌شد:

«دلم خواست ببینمت.»

و نمی‌دونستم چرا شنیدن همین چند کلمه، این‌قدر منو به هم ریخته بود...

🎀🦋🌷🩷🌷🦋